یک هفته بود که تپش قلب عجیبی داشت , دکتر جراحش گفته بود که چیزی نیست ولی برا اطمینان می تونه اکو بشه

نوارقلبش با اون خطوط شکسته با پیک های خاص نشون می داد که قلبش مثه روزای بعد از عمل دار ه خوب کار می کنه ولی باز هم آروم و قرار نداشت .

روز شهادت حضرت فاطمه بود وقتی از خواب پاشد یه حس عجیب غریبی اونو به سمت مزار رضا سوق می داد , رضا شش ماه پیش تو یه حادثه مرگ مغزی شده بود و قلبشو به اون پیوند زده بودند.

سرمزار کلی شلوغ بود و خانواده ی رضا داشتند آش خیرات می کردند مادر رضا تا اونو دید نزدیک شد و گفت رضا سه سالی بوده که روز شهادت آش نذری می داده و از یه هفته قبل همه رو بسیج می کرده خودش هم یه هیجان  خاصی داشته ,

دهنش خشک شده بود, دیگه صدای مادر رضا رو نمی شنید

/ 6 نظر / 3 بازدید
فاطمه

سلام خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.[گل]

شیما

زیارت قبول[لبخند] چرا دیگه اینجا سر نمی زنی؟ خرداد داره تموم می شه یه مطلب خردادی نذاشتی ها!

zizi

کجایی بابا یه ماهه پیدات نیست؟! [قهر]